ايميل من
نویسنده وبلاگ
آمیتیس
لینک دوستان
2noghteh
بگو به آن که دل از بار غم گران دارد
عشقولانه
سرگذشت میمدال
زهرا
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
سياه چاله اي براي سفر به گذشته و آينده
گم گشته .....دیار عشق
شعر های عاشقانه
زندگی و عشق
آمار وبلاگ
وقتی من از زندگیت میرم کلی آدمای جور واجور و مختلف میان تو زندگیت , باهاشون خاطره میسازی , جک میگی , میخندی , می جنگی و هزار تا سر و کله زدنهای مشترکمونو روشون پیاده میکنی .
زمونه لحظه هامونو کمرنگ میکنه و فرصت فکر کردن به همو ازمون میگیره ... زمان که گذشت یه شب می شینی به تمام گذشته و آدمای زندگیت فکر میکنی تا میرسی به من و شاید یه لبخند بزنی و تو دلت بگی یاد اون روزای دور بخیر ,
من عاشق اون لبخندم ..... !!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ - آمیتیس
زن که باشی
دربارهات قضاوت میکنند؛
در بارهی لبخندت
که بیریا نثار هر احمقی کردی
دربارهی زیباییات
... ......که دست خودت نبوده و نیست
دربارهی تارهای مویت
که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها
از روسری بیرون ریختهاند
دربارهی روحت، جسمت
دربارهی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت میکنند
تو نترس و زن بمان
احمقها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانههای شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما میشوی

دیگر حتی اشک هم، سراغ چشمان مرا نمی گیرد...
تموم شد ترانه، به پایان رسیدم...


*می گویند:
مرا آفریدند...
از استخوان دنده چپ مردی ، به نام آدم
حوایم نامیدند!
یعنی زندگی.
تا در کنار آدم ، یعنی انسان
همراه و هم صدا باشم
* می گویند:
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت ، محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم ، و یا شاید سیب ، چشمان شان باز گردید
مرا دیدند!!
مرا در برگ ها پیچیدند، مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند
* نسل انسان زاده منست...
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند که درد و زجر انسان هم ، زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
* شاید گناه من باشد!
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش!

که صداقت و سادگی مرا ، به بازی گرفت و فریبم داد.
مثل همه که فریبم می دهند.
اقرار می کنم ، دلی پاک ، معصومیتی از تبار فرشتگان ، و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم ، من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد
* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!
سروده ای از: لینا روزبه حیدری
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ - آمیتیس
مـــــن
دلم تنگ است، دلم برای تـــــــــو تنگ است؛
دلم برای گرمی دستانت تنگ است؛
دلم برای نگاه زیبایت تنگ است؛
نگاهی که وقتی به چشمانم می نگریست دیگر نیازی به بیان هیچ کلمه ی دنیایی نبود... گویی که تمام کلمات عاشقانه ای که هنوز آفریده نشده اند، در نگاهت جاری بود...
کاش آن شب به چهره ی فروغ با آن نگاه گیرا، چشم نمی دوختم و نمی خواندم « در کوچه باد می آید، این ابتدای ویرانیست...!»
آری؛ در آن آغوش امن، دلهره ی من از طوفان در راه بود که آمد و همه چیز را ویران کرد...
و چنانکه گفتی، ترانه تمام شد و «مـــــا» به آخر رسیدیم...
و من امشب چـــــــــــــقـــــــــــــــــــــدر دلتنگم...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ - آمیتیس
چشمانم را می بندم... چشمان زیبایت در جلوی نگاهم ظهور می کند
و نگاهت... نگاه عاشقانه ایست که مثل همیشه تا اعماق وجودم را نوازش می کند، در آغوشم می گیری و گرمای دستانت ذره ذره ام را گرم می کند و...
و من چه آرامم در این آغوش و چه امن است برای من اینجا...
صدای باد در گوشم می پیچد؛ چشمانم را می گشایم! تو نیستی! چشمانت نیست! عشقت نیست! آغوشت نیست!
قفط منم، تنها نشسته در متن این اتاقک تاریک... تنها منم، نشسته ام بر این نیمکت چوبی و می اندیشم: چه کرده ام که تو نیستی؟! که تو، همانند گذشته نیستی؟! من به کدامین گناه اینچنین از یاد تو رفته ام؟! کدامین؟!
اینجا نشسته ام و تنها انتظار دیدار دوباره تو، توان زندگی را در وجودم جاری می سازد...
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ - آمیتیس
باز هم این دل تنگ...
باز هم این اضطراب و شوق یکجا...
باز هم بیخوابی شب های شنبه، در امید دیدار صبح فردا!
با همه بی مهری بی رحمانه ی تو!
باز هم من، امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ - آمیتیس
و من امروز، اینجا با این دل گرفته... همچنان در ابهام ام...
...
چرا دلت گرفته ، مثل آنکه تنهایی.
چقدر هم تنها !
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد .
- چه فکر نازک غمناکی !
و غم تبسّم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوری به رد وحدت اشیاست.
- نه ؛ وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ - آمیتیس
زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولـی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....
دکتر علی شریعتی
که بر دستانش بوسه می زنم و اندیشه اش را پاس می دارم، چرا که هیچگاه تلاش نکرد با برتری جنسیت حرفش را اثبات کند. روحش شاد
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ - آمیتیس
کاش همه عشق ها انقدر واقعی بودن که بعد از 50 سال هنوز چنین تاثیری روی دیگران می گذاشتن. شعر کوچه رو از اوایل نوجوونی حفظ کرده بودم و وقتی دیدم بعد از این همه سال هنوز توی ذهنم مونده از حافظه خودم تعجب نکردم بلکه متعجب شدم از تاثیری شگرفی که هنوز توی روحم می زاره...
این روزا خیلی روحم آشفته و خستست خیلی. انقدر که واقعا دلم می خواد قطار دنیا بایسته و من پیاده بشم!
خدایا همونقدر که بنظر میرسه روحم رو استوار و قوی کن. آمین
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
