ايميل من
نویسنده وبلاگ
آميتيس
لینک دوستان
2noghteh
بگو به آن که دل از بار غم گران دارد
عشقولانه
سرگذشت میمدال
زهرا
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
سياه چاله اي براي سفر به گذشته و آينده
گم گشته .....دیار عشق
شعر های عاشقانه
زندگی و عشق
آمار وبلاگ
وقتی یه رابطه ی جدی، به مشکل بر می خوره اگه هنوز عشقی در بین باشه، هر دو طرف تلاش می کنن و برای دوباره ساختنش می جنگن... و چه لذتی داره این تلاش...
اما وقتی عشقی تموم میشه... نه ... دیگه همه چیز تموم شده... اون موقعست که بنظرم جنگیدن و تلاش کردن بی فایدست و یه جور خودتحمیل کردنه...
نه ... من دیگه نمی جنگم... دیگه نه
همه چی تموم شده، مدتهاست، و من فقط خودمو گول می زدم که شاید هنوز نقطه امیدی باشه...
حتما خیلی مقصرم حتما. اما بیشتر از این هم نمی تونم و دیگه نمی خوام برای تغییر دادن قدم بردارم...
شاید یه روز پشیمون بشم ... اما به هر حال اون روز، امروز نیست...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ - آميتيس
سلام
فقط می خواستم پاشا خان بزرگ (گربه ی ملوس من) رو بهتون معرفی کنم...

خیلی خواستنیه... وقتی خریدمش یاد کتاب داستان مورد علاقه 2 سالگیم افتادم که هنوزم یه چیزائیش یادمه...
گربه ی من ناز نازیه همش به فکر بازیه
گربه ی مصطفی بلاست بهانه گیر و بد اداست
گربه مهدی شیطونه هی می ره بیرون از خونه
!!!!! راستش خودم هم الان تعجب کردم که چطوری این شعره یادمه... آخه ماجرای جالب درباره کتاب خوندن بچگی های من اینه که بعد یکی دوبار خوندن کتاب توسط بزرگترا من کتاب رو ورق می زدم و عین مطالبی که توی هر صفحه بود رو می خوندم و بعد می رفتم صفحه ی بعدی. بدون اینکه اشتباهی مطلب صفحه ها رو زیاد یا کم و جا به جا بخونم!! (هوش و حال می کنین!) 
فقط نمی دونم چرا بزرگ شدم انقدر حیف شدم!!!

شاد باشید و همیشه بخندید که زندگی همین دو روز شادیه...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ - آميتيس

شعرهایم را نثارت می کنم تا که دنیا را پر از گندم کنی
عشق را همراه با هر خوشه ای در جهان ارزانی مردم کنی
نان درآری از تنور عاشقی خویش را در پخت آن هیزم کنی
گاه انگوری کنی در این مسیر گاه خود را ساقی و گه خم کنی
نان خالی در کنار جام پر اولی را همره دوم کنی
نانوا می باش و ساقی همزمان تا مبادا زندگی را گم کنی

موج پر تلاطم اما من ............................................... از همیشه ساحل تر
باد تند و سخت اما من ............................................... پیش او مقاوم تر
درد در نبرد اما من ............................................... در مصاف قادرتر
او به قتل من معمول ............................................... من به نفس قاتل تر
در کمین من دائم ............................................... من ولیک غافل تر
هر چه او به من مشغول ............................................... من به خویش شاغل تر
عمر کوته اما من ............................................... از همیشه عاجل تر
غم قوی تر اما من ............................................... پر توان و قابل تر
دوره ظالم اما من ............................................... از همیشه عادل تر
نقص در فزونی اما من ............................................... از همیشه کامل تر
زیر سایه رحمت ............................................... از همیشه شامل تر
در ره جنون اما ............................................... از همیشه عاقل تر
خلق در مسیر جنگندند و ............................................... من به صلح مایل تر
علم من به من گوید ............................................... از همیشه جاهل تر
پیش سالکان ولی سالک ............................................... از همیشه نازل تر
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ - آميتيس
دلم از اون دلای...قدیمیه ....
از اون دلا...
که می خواد عاشق که شد ....
پا روی دنیا بزاره ... پا روی دنیا
بزاره...
نمی دونم چرا یهو هوس این شعر رو کردم... یادمه اون موقع ها که تازه عاشق شده بودم این شعر همیشه ورد زبونم بود..
نمی دونم شاید دلم برای اون روزها و اون حال و هوا تنگ شده...
زندگی خیلی بازی های رنگ وارنگ داره که هیچ وقت آدم از همش سر در نمیاره...
به هر حال امیدوارم دوران خستگی و فسردگی من هم تموم بشه...
.....
.....
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی
می پیچد...
یاد خسروی عزیز بخیر... که هر برام خیلی عزیز و با ارزش بود و رفتنش حس غریبی رو توی وجودم جا گذاشته که خیلی درکش نمی کنم...
یاد خسرو شکیبایی این هنرمند واقعی ایرانی گرامی...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - آميتيس
صدای قهقهه ی آقای خوشحال گوش فلک را کر می کرد. هفت همسایه از هر طرف از دست او به تنگ آمده بودند و شبی نبود که صدای خنده ی او که به انفجار خمپاره شبیه بود بند دلشان را پاره نکند. بحمدا... والمنه که همیشه هم موضوعی برای خنده داشت.صبح علی الطلوع دکمه ی نبسته، پیراهن بیرون مانده، ناف پیدا، جوراب خندان، موی آشفته و ریش نتراشیده، کفش های لنگه به لنگه ای را که در مسجد محل اشتباهی برایش به جا گذاشته بودند، پوشیده و نپوشیده از خانه زد بیرون.چاله های کوچه و گل های خیابان موضوع تکراری ای بود و دیگر خنده ی آقای خوشحال را تحریک نمی کرد. اما مسئله ی پل زیر گذر هنوز برای او جالب بود. چند باری سر این گونه مسائل پول حسابی به جیب زده بود و از اعماق وجودش خنده سر داده بود. همکارانش می گفتند رو گذر است، ولی او معتقد بود زیرگذر است. البته هیچ بعید نبود که طی عملیاتی غافلگیرانه نقشه ی همه نقش بر آب شود و کندکوب و سر و صدای شش ماهه، میدان یا چهارراه ار آب در بیاید. به هر حال شرط بندی کرده بودند و آقای خوشحال وعده ی خنده ای عمیق را به دل بزرگتر از شکمش داده بود.در راه رفتن به اداره پژویی که آقای خوشحال سوار شده بود آتش گرفت و آقای خوشحال کلی خندید.در اداره دوست آقای خوشحال به او گفت: «از ماه آینده حقوق ها کم می شود، عده ای نیز تعدیل خواهند شد.» و با هم زدند زیر خنده.از اداره که بیرون آمد تلفنش به صدا درآمد. وقتی داشت با تلفن حرف می زد صاعقه ای که شکل موتور سوار بود به او نزدیک شد، تلفنش را قرض گرفت و فرار کرد. آقای خوشحال بلند خندید؛ مردم اطرافش نیز همه خندیدند.آقای خوشحال مواظب بود موقع برگشت سوار تاکسی بشود که پژو نباشد؛ چون حوصله ی خندیدن نداشت. هنگام پیاده شدن پول خرد نداشت. راننده تاکسی گفت: «پول خرد نداری سوار نشو!»، برای خنده نکته ی بامزه ای نبود ولی آقای خوشحال لبخندکی زد.هنوز از ماشین پیاده نشده بود که ماشین نیروی انتظامی ترمز محکمی کشید و چهار مامور قوی هیکل به جان آقای خوشحال افتادند و شروع به زدن کردند. اینقدر این اتفاق سریع افتاد که مهلت نشد آقای خوشحال بخندد. بعد از چند شب بازداشت و بازپرسی و کتک معلوم شد آقای خوشحال را با قاچاق چی سر کوچه اشتباه گرفته بودند!!! وقتی آقای خوشحال از کلانتری بیرون می آمد بلند بلند می خندید.با هر دوز و کلکی بود و شادی و خنده ی فراوان پول عمل دخترش را جور کرد. تازه در بیمارستان بود که فهمید عملدخترش آپاندیس نیست، که ترمیم عصمت است. با تمام نیرو خندید؛ آنقدر که مجبور شدند او را به زور ازبیمارستان بیرون ببرند.هفته بعد ناچار شدند پسر آقای خوشحال را در باغچه خاک کنند تا کرم های تنش به کرم های باغچه بپیوندند و بدنش قوت خاک باغچه شود. آقای خوشحال خسته شد از بس خندید.یک روز صبح آقای خوشحال از خواب بیدار شد ولی خانم آقای خوشحال بسیار خواب بود. آقای خوشحال صدایش کرد اما جوابی نشنید. آقای خوشحال فریاد زد ولی خانم آقای خوشحال پاسخ نداد. پوکه های قرص بالای سر خانم خوشحال پیدا شد.
آقای خوشحال چنان قهقهه ای سر داد که هفت آسمان گذشت و خدا صدای خنده ی او را شنید.
شتر مرغ پيام هاي ديگران () link شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧ - آميتيس
سلام
یکمی زیاد فاصله افتاد بین نوشته هام. دلم می خواست زودتر بیام و موضوع هم تا دلت بخواد داشتم اما گرفتاریای قبل از عید و شلوغی های کاری و خونه مانع شدن و خلاصه امروز بعد از کلی تلاش تونستم بیام و سری هم به دنیای نت بزنم.
اول: اینکه عید همگی مبارک و برای همه آرزومند سال پر از سلامتی و شاد شاد شاد هستم...
دوم: از این پست چند وقتی یه بار نوشته های یکی از بهترین دوستانم که به نظر من واقعا قابل توجه اند رو می زارم تا شما هم ازشون لذت ببرید. البته دوستم تاکید کردن که اسمی ازشون برده نشه و نوشته هاشون با امضای شتر مرغ گذاشته بشه، منم به نظر ایشون احترام می زارم و اونطور که دوست داره خطابش می کنم.
سوم: خیلی خوشحال می شم که نظرتون رو راجع به این نوشته ها که بصورت طنز هستند بدونم.
بازم سال عالی، شاد و پر از عشق رو براتون آرزو می کنم...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧ - آميتيس
سلام
هفته پیش چند ساعت پیش از همین موقع ها بود که تلفن زنگ زد، شماره ی خونه شیرین دوستم بود. دوستی که از ۱۳ سال پیش شروع شد. گوشی رو برداشتم اما بجای صدای همیشه آروم و در عین حال پر انرژی شیرین، صدای دورگه و بی انرژی مردونه جواب سلامم رو داد و ....
خبرم کردند که بهترین دوستم چند ساعت پیشش...
آه آه و باز هم آه
که هیچ چیزی نمی تونه دل شکستمو آروم کنه... شیرین نازنینم مثل گل پر پر شده و من هنوز هم باور نمی کنم. الان از سر مزارش اومدم. عکسی که خودم براش اسکن کرده بودم رو گذاشته بودن و یه عالم آدم هم اومده بودن... همه بودن همه ی کسانی که دوستشون داشت و نداشت. فقط خودش نبود... آره شیرینم نبود... دیگه نیست ... دیگه نیست.
من موندم و یه دنیا خاطره و یه دل پر از عذاب وجدان به خاطر بی توجهی های آخرم سر درگیری های روزمره زندگی خودم...
هیچی نمی تونم بگم. به هیچکی نمی تونم بگم... فقط آه و آه و آه...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ - آميتيس
سلام
یه موضوع توپ توی ذهنمه که الان وقت ندارم بنویسمش اما بعدا حتما شرحش می دم.
اما امشب دلم نیومد این ایام زیبا و شاد رو تبریک نگم:
اول اینکه عید سعید غدیر بر همگی مبارک....
و بعدشم تولد حضرت مسیح و آغاز ایام کریسمس هم مبارک....
امیدوارم هر لحظتون پر از شادی و زندگیتون سرشار از امید باشه...
تازشم یه چیز غم انگیز فقط حامدم دو شبه رفته مسافرت و من دیگه دارم دق می کنم
فعلا . تا بعد......
پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ - آميتيس
سلام
توی این چند روز در مورد سوالی که نوشته بودم خیلی فکر کردم و از همه کسانی که لطف کردن و اینجا رو قابل دونستن و نظرشون رو گفتن ممنونم.
خوب اول از همه بایدنکته ای رو بگم و اون اینه که با دیدن این مبحث توی جامعه و حساسیت های همیشگی و مشکلات ایجاد شده، توی ذهنم مسیر این قضیه رو بصورت مجازی طی کردم و دیدم واقعا به نتیجه نمی رسم. این شد که تصمیم گرفتم تا خودم با چنین موضوعی برخورد نکردم به شکل یه نظر سنجی مطرحش کنم.
ولی واقعا خوشحال شدم که دوستام اینجا انقدر دلسوزانه و صمیمانه نظراشون رو گفتن و راهنمایی کردن...
و اما من طی جمع بندی که داشتم این مشکل -نه بزارین کلمه مشکل رو حذف کنم و کلمه مسئله رو جایگزین کنم- این مسئله رو به ذات آقایون ربط می دم. واقعیت اینه که ابعاد جذاب مرد و زن برای همدیگه واقعا متفاوته!!
من فکر نمی کنم بتونم تفاوتی برای مردهای معمولی در این زمینه قائل بشم. یعنی همه مردها دوست دارن توی زندگیشون تجربه متفاوت داشته باشن. (شاید نقطه ی متفاوت این موضوع رو توی خانم ها بشه با قضیه دوست داشتن توجه دیگران به خودشون که تا آخر عمرشون وجود داره، مقایسه کرد. )
اما در مورد بحث آقایون درصدش بنا به روحیات، موقعیت مالی و اجتماعیشون متفاوته ولی برای همه وجود داره. این موضوع تا اینجا با یکمی والدانه فکر کردن و سرکوب کودک، قابل پذیرشه اما اون گروهی غیر قابل تحملن که این موضوع توی وجودشون تبدیل به مریضی می شه و قابل کنترل نیست.
این خواستن تجربه جدید ربطی به متاهل و مجرد بودنشون نداره، و ربطی هم به این نداره که همسر اون آقای متاهل چیزی براش کم گذاشته یا نه!
اصلا یه وقتایی خوشی میزنه زیر دل آدما. باور کنین. و با نظر اون دوست عزیزمون هم موافقم که این موضوع توی همه دنیا همینطوریه و فقط خاص ایران نیست...
و نتیجه نهایی برای خودم اینه که بقول اون دوستمون، دیدگاهم رو کمی تغییر بدم و سعی کنم اگه مشکل اینچنین پیش اومد منطقی برخورد کنم. البته تا وقتی که تبدیل به تحمل موضوعی نشه و من هم از زندگی و بودن با اون شخص لذت ببرم و آرامش داشته باشم.
چون هر چقدر هم تلاش کنیم اما حسادت و حساسیت همیشه وجود داره و خواهد داشت. و چه بسا که وجودشون لازم هم هست.
شاد باشید...
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦ - آميتيس